|
|
دوباره تبريز، جای شما خالی |
|
|
با اين حساب که پيش ميره شايد اين وبلاگ و تبديل کنم به سفرنامه... هرچند عمده اش سفرهای کاری می شود. بعد از دو هفته پيش که رفتم عسلويه ، هفته پيش جای همه خالی بازهم تبريز بودم. اين بار فرصت شد بازهم بريم بازار. بازار فرش، تيمچه مظفر، مسجد مولا نا و مسجد جامع و البته یک سرم رفتيم کبابی حسينی... |
||
|
2
نوشته شده در نوزدهم مرداد 1387ساعت 22:23 توسط سهیل
|
|
||
|
|
اين روزها، روزهای خيامِ |
|
|
ای دل تو به اسرار معما نرسی / در نکته به زيرکانِ دانا نرسی
اينجا ز می و جام بهشتی می ساز / کآنجا که بهشت است رسی یا نرسی
بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی / سرمست بدم چو کردم اين کلاشی
با من به زبان حال خود گفت سبو / من چون تو بُدم تو نیز چون من باشی |
||
|
2
نوشته شده در بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:32 توسط سهیل
|
|
||
|
|
تنهایی ناب! |
|
|
از من نپرسید کیستم و نخواهید که چنانکه هستم بمانم "میشل فوکو" و سکوت را از من نگیرید، من که رسوای جهان شمایم! و نیاندیشید که از غرور سکوت می خواهم که از فرط تنهایی به تنهایی پناه می برم و از شدت تاریکی به ظلمت شب. آسمان و زمین نمی خواهم، تمام سهم ناچیز ام از آن شما، ارزَن ی سکوت می خواهم و تنهایی ناب
|
||
|
2
نوشته شده در نهم اسفند 1386ساعت 19:1 توسط سهیل
|
|
||
|
|
من چه کوچکم در جهانی به این بزرگی! |
|
|
با این همه، جهان کوچکی داریم! سرزمین من اما بزرگترین تکه این دنیای کوچک است.
حیف که ما همه اینجاییم.
|
||
|
2
نوشته شده در هفتم بهمن 1386ساعت 0:9 توسط سهیل
|
|
||
|
|
اینجا کجاست؟ |
|
|
تونل مترو قلهک |
||
|
2
نوشته شده در بیست و نهم آذر 1386ساعت 22:53 توسط سهیل
|
|
||
|
|
میخانه |
|
|
برای تو...
تنها کسی که به چشم دل اینجا آمده، تفأل زدم به دیوان خواجه:
شاهدان گر دلبری زینسان کنند ...................... زاهدان را رخنه در ایمان کنند
هرکجا آن شاخ نرگس بـــشکفد ...................... گلرخانش دیده نرگسدان کنند
.............................................*** ................................................
سرمکش حافظ ز آه نیم شــــب ....................... تا چو صحبت آینه رخشان کنند |
||
|
2
نوشته شده در بیستم آذر 1386ساعت 0:20 توسط سهیل
|
|
||
|
|
چه بیهوده، فرار من از من |
|
|
احساس می کنم که بايد فرار کنم!... از آنچه من را در برگرفته است، از تمام آنچه که امروز اسیرش شده ام. انگار چشم های این آدم ها هر روز سنگ ترم می کند، آدم هایی که احاطه ام کرده اند دشنه به دست...
و این منم که خموده و افسرده تر از دیروز بر افسوس جانکاهم افزوده می شود. می خواهم فرار کنم...
اما می هراسم از فرار، این منم که از من می گریزم. چشم ها وهم اند و دست ها خیال. خودم با خودم دشمنی می کنم. از اینجا کجا بروم؟
دشنه ام را که همراه می برم!
|
||
|
2
نوشته شده در بیست و هشتم آبان 1386ساعت 23:48 توسط سهیل
|
|
||