تبليغاتX
اُفت
اُفت
گاه نوشته هایی درباره سینما و زندگی
گرگ وميش (Twilight)
داستان زير رو محمد نوشته بود اينقدر واسم جالی بود که دلم نیومد اينجا نگذارمش:

"صبح با يک حس گنگ از خواب پا شدم درست شبیه حسی که توی پنج ماهگی داشتم. سر مسواک زدن چشمهایم را انداختم تو دهانم و خوب چرخاندم، خبری نبود.
زدم بیرون. پشت چراغ سر اتوبان نگاهم که به آیینه افتاد دیدم کله ام دارد عین یک بادکنک گنده می شود سر آیینه را فشار دادم رو به پایین تا پوزخندش را نبینم.
پشت میزم تا کامپیوتر بالا بیاد تقویم رومیزی را پيش کشيدم. چاپی نوشته بود روز بزرگداشت حکیم عمرخیام، پایین تر  خطی بی حوصله سرم داد می زد " ترابی ،ساعت 10جلسه پل s19".
دوباره برايش توضیح دادم که لوله آبروی وسطی تخليه می شود به رفوژ وسط فتح. همین طور که داشت نقشه را زیر و رو می کرد و ایراد می گرفت دیدم لب هایش تند تند بالا پایین می رود و صدایی نیست. يک دفعه حس کردم لب بالاییم از دو طرف کش آمد و دندانهای نیشم بزرگ شد و چشمهايم برگشت سمت ضربدر قرمزی که روی گردنش داشت پررنگ تر میشد.
عصری زنگ زدم به منشی و رفتم تا ببینمش. ماجرای چند روز گذشته را گفتم و گفت تا دراز بکشم. نور انداخت تو صورتم و نگاهشو انداخت رو دندون ها. نیم ساعتی طول کشید و بعد گاز را گذاشت و گفت لثه ام را فشار بدهم. گفت "دندونایه عقل بالا و پایین سمت چپتو کشیدم. تا سه روز خونابه می خوری و اين عادیه" . با منشی حساب کردم و از مطب زدم بیرون. تو آیینه آسانسور در حالی که مزه خون ته حلقم بود به خودم گفتم "خیام هيچ وقت دندون عقل نداشت که اگر داشت شاید می شد آیت الله ..." .   
                                                                                محمدرضاصافدل،  ارديبهشت90

2 نوشته شده در  بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 19:10  توسط سهیل  | 

باز به ياد تو افتادم، بی اختيار

از سرکوچه که پياده شدم، همچين که احتياط می کردم روی زمين برفی و يخ زده ظلمات شب، صدای گزگز چراغ روشنايي وسط کوچه صدای بد آهنگی بود که فضا رو پر می کرد، چند بار خيز برداشته بودم که بزنم بترکونمش مگه يکی بياد و عوضش کنه.

کم کم داشت آب می رفت تو کفشام، مرده شور اين کفشا رو به برند که به اسم تنفس پا کفشو سوراخ سوراخ می کنن.

 حوصله خونه رفتن ندارم کاش اين کوچه لعنتی بن بست نبود يا لااقل اينقدر شيب نداشت...

وقتی يادت میافتم به زمين و زمان بد و بيراه می گم مخصوصا به خودم

2 نوشته شده در  سیزدهم اسفند 1389ساعت 4:49  توسط سهیل  | 

باد پيغام تو را آورد

نفس ها به شماره و عرق سردی وجودم را احاطه کرده بود

ترسی ضعيف و رخوتی غريب اما سرمست از غرور

تجربه ای که می توانست بس سهمگين باشد

خدايا اين تو و اين جور جماعت بی مقدار

2 نوشته شده در  یکم اسفند 1389ساعت 0:27  توسط سهیل  | 

محشری در راه...

در عجبم از واژه ها که هيچ ندارند در اين وانفسا، در اين روزگار غريب اين احساس عجيب

2 نوشته شده در  سی ام بهمن 1389ساعت 23:28  توسط سهیل  | 

خيریت

خسته شدم بس که اين در و اون در زدم بی نتيجه

سپردم دست قسمت

قسمت باشه به هم می رسیم

اگرم نه که حتما خیریتی هست.

2 نوشته شده در  هجدهم دی 1389ساعت 23:37  توسط سهیل  | 

چند سال زندگی می کنيم؟
اگر بارها و بارها زندگی به ما لبخند می زد برای چه می بايست خود را به خود وانگذاريم، اما چند روز دنيا واقعا می پذيرد که اينقدر سخت سخت بگريم.  

قصه غصه هايي که تمامی ندارد و افسوس دقايق که نه، سال هایی که از پی اندوه رفتند....

2 نوشته شده در  سوم دی 1389ساعت 23:12  توسط سهیل  | 

دی شد...
چشم به راه چه نشسته ای؟

گاه کوچی ديگر است

                     ای عابر خسته

                                    تنهای ابدی...

2 نوشته شده در  سی ام آذر 1389ساعت 22:19  توسط سهیل  | 

خطر
آنچه بسياری واقع نگری می پندارند

سرکوب ژرف ترين آمورهاست

چرا بايد واقع نگر بود؟

-------------------------------------------------

شدت واقع نگری آدم را ترسوتر می کند.

2 نوشته شده در  یازدهم آذر 1389ساعت 1:26  توسط سهیل  | 

الجزاير، اسلام با سبک ديگر
تا اينجا که الجزاير را اسلام با سبک ديگر پيدا کردم.

2 نوشته شده در  بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 13:19  توسط سهیل  | 

گرم ترين سرمای صده
در صد سال يک چنين زمستان بی بری نوبر بود. گرم و بی حاصل، دل خوش کرديم به یکی دو تا باران فکستنی که انگار خط امروز مملکت را خوب گرفته، بیشتر سر و صدا دارد تا اثر و عمل...

ای دل غافل حيف که کسی گفته که وانمود کنم در پی یافتن خوشتن خودم، حيف...

2 نوشته شده در  دوم اسفند 1388ساعت 0:20  توسط سهیل  | 

 
Iran maxim.com