|
|
آدم سوزی یهودیان وچرا ما تاریخ را دوست نداریم؟ |
|
|
به طور اتفاقی مطالبی از هابرماس با عنوان "در بهره تاریخ برای جامعه" را خواندم.در این مطلب هابرماس به نقد کتابی از گولدهاگن می پردازد و دلیل رویکرد عجیب مردم به این کتاب با موضوع "آدم سوزی یهودیان طی جنگ دوم جهانی "را مورد بررسی قرار می دهد. در تمام این سالها همواره نسبت به حقیقی بودن این موضوع تردید داشتم . بی شک اغراق زننده فیلم هایی چون فهرست شیندلر و پیانیست نیز در این تردید سهیم بود. آنچه در این مطلب برایم مهم بود، حساسیت جوانان آلمانی به جرمی بود که اجداد دو نسل پیش از آنها مرتکب شده بودند.جرمی که نویسنده کتاب ریشه اش را در دویست سال پیش از آن نیز جستجو کرده است. برای ما(ایرانی ها) وجه دوست داشتنی تاریخ تنها قصه های شیرین آن است.ما طی قرن ها نیاموخته ایم که از تاریخ درس بگریم.معروف است که می گویند: "حافظه تاریخی مردم ایران کم است."اما به اعتقاد من مشکل در دو نکته دیگر نهفته است. 1. نقاط تاریک در تاریخ ما زیاد است و تاریخ نویسان ما بیشتر بازیگران تارخ بوده اند تا شاهدان آن. 2.روحیه خودمحوری (اینکه هیچ کس را به اندازه خودمان قبول نداریم.) ما باعث می شود به درس گرفتن علاقه زیادی نداشته باشیم و عادت کنیم هر چیز را چند بار خودمان امتحان کنیم. اثبات عدم علاقه ما به تاریخ نیاز به زمان زیادی ندارد،کافیست به وقایع همین 10 سال گذشته نگاهی داشته باشیم.
|
||
|
2
نوشته شده در سی و یکم مرداد 1384ساعت 0:56 توسط سهیل
|
|
||
|
|
چماقی چاق به نام جوانی |
|
|
گوشهایی که از شنیدن مکرر "جوان ترین کشور دنیا هستیم." پر شده است!! خیلی زحمت که بکشی از هفت خوان کنکور و دانشگاه رد می شوی. حالا یک فارغ التحصیل سربلندی. ای بابا به سر خط بیچارگی خوش آمدی!!
حالا لازم است دنبال کار به گردی (اگر آپارتی نداری خودت را خسته نکن.) کار که پیدا کردی دو لحظه مهم داری.اول وقتی که احساس کنی که کارت را خوب انجام دادی ولیاقت ارایه آن را به نام خودت داری. دوم: زمانی که نوبت به پول وحقوق می رسد. اینجاست که ضربه کاری را نوش جان می کنی تا به خودت بیایی دیگر رفته جوانی...این چماق نوش جانت. مهم این است که همه جا اسم تو هست.همه برای رفاه تو جوان تلاش می کنند.شعارهای خوب و زیبا می دهند. مهم این بود که حضورت پرشور باشد. |
||
|
2
نوشته شده در بیست و پنجم مرداد 1384ساعت 1:8 توسط سهیل
|
|
||
|
|
چیزی بنام روشن فکری از نوع سوم |
|
|
از من نپرسید کیستم و نخواهید که چنانکه هستم بمانم.
"میشل فو کو" تا یادم هست دوست داشتم همه چیزهای خوب را داشته باشم و جای آدم های موفقی که می شناختم باشم. بقدری تجربه کردم که حسرت نداشته باشم و البته جایی هم نرسیدم که بخواهم آنجا بمانم.اما هرچه فکر می کنم به خاطر ندارم روزی خواسته باشم، روشن فکر شوم. این داستان به اختلاف فعلی دوستان توهم زده روشن فکری و آنهایی که حتما روشن فکر هستند بی ارتباط نیست.شاید وقت آن باشد که حساب اندیشه را از روشن فکری جدا کنیم یا حداقل قبول کنیم خارج از این دو دایره سیاه و سفید، آدم های خاکستری زیادی هستند که دنیا را بیشتر از قفسه کتاب هایشان می فهمند.
|
||
|
2
نوشته شده در بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 2:1 توسط سهیل
|
|
||
|
|
سينمای مولف و يا اينکه چرا استنلی کوبريک را دوست دارم(1) |
|
|
امروزه سينمای رايج هاليوود سينمايی يکبارمصرف و دورانداختنی است که استوديوهای فيلمسازی به ضرب جلوه های ويژه و هزاران تکنيک و ترفند ديگر و به مدد تبليغات فراوان چند رسانه ای به خورد تماشاگر جهانی می دهند.فيلم هايی که بيشتر ماحصل بعد صنعتی سينما بوده و سرگرمی بيننده را تنها هدف خود قرار داده اند و به همين دليل نمی توانند فيلم های تاثيرگذار و ماندگاری شوند و همين وادارمان می کند برای چندمين بار به تماشای فيلم هايی بنشينيم که هر چند شايد چند دهه از ساخته شدنشان می گذرد ولی آنقدر ارزشمند هستند که رنگ کهنگی به خود نمی گيرند زيرا نشانگر ذوق هنری و دغدغه های کارگردان های خود به عنوان هنرمندانی مستقل و مولف هستند. یکی از اين هنرمندان که يادآور عصر طلايی سینمای مولف نيز است،استنلی کوبريک کارگردان فقيد سينماست که در سال 1999و با مرگش پرونده فيلم هايش نيز بسته شد. کوبريک در طی 46 سال عمر حرفه ای خود تنها 13 فيلم ساخت، فيلم هايی شخصی و تاثيرگذار که هيچگاه زير يوغ اعمال نظرهای کمپانيها قرار نگرفتند و همواره نمايانگر دل مشغولی های شخصی او به عنوان يک مولف حقيقی بودند. با نگاهی به دوران فيلمسازی او و با مروری به آثارش موضوع های مورد علاقه او را می توان در چند عنوان خلاصه کرد: "جنگ و موقعيت انسان در آن - فلسفه و متافيزيک – آينده انسان – رابطه سکس و خشونت با درماندگی انسان در محيط خانواده و در اجتماع - ..." و بطور کلی اين پرسش اساسی که "انسان بودن چه معنايی دارد؟" ]ادامه دارد[ |
||
|
2
نوشته شده در بیست و دوم مرداد 1384ساعت 23:27 توسط سهیل
|
|
||
|
|
گاهی به آسمان نگاه کن |
|
|
اثر برگزيده جشنواره پارسال فيلم فجر "خيلی دور،خيلی نزديک" فيلم فوق العاده ای نيست،بلکه در نهايت يک فيلم دوست داشتنی است که در آن رضا ميرکريمی با بردن قصه خود از شهر تهران به لوکيشن زيبای کوير مرکزی ايران در قالب يک فيلم جاده ای سعی در ارائه گوشه ای از دل مشغولی های خود دارد. ۲/۳ ابتدای فيلم را که به معرفی شخصيت ها، شناخت روابط و بيان اوليه مفهوم موردنظر کارگردان می گذرد و از اين رو بيشتر روی ديالوگ استوار است را بايد تحمل کرد تا به ۳/۱ انتهایی آن برسيم،يعنی از جایی که صبح روز سوم شروع شده و فيلم جان می گيرد. در اين بخش است که کارگردان با ارائه تصاويری تاثيرگذار به جمع بندی و ارائه نهایی مفهومی مي پردازد که تنها به کمک مديوم سينما می تواند چنين اثرگذاری داشته باشد و همين بخش است که تعريف سينما را به عنوان یک هنر-رسانه بی مانند و بدون جايگزين يادآوری می کند. از تصويربرداری زيبای فيلم که بگذريم صدای خوب مسعود رايگان دوباره به یادمان می آورد که صدا چقدر در بازی و درآمدن نقش موثر است و در آخر اينکه "خيلی دور،خيلی نزديک" تماشاگر را راضی به بيرون از سالن می فرستد و همين باعث می شود که منتظر فيلم های بعدی رضا ميرکريمی بمانيم. |
||
|
2
نوشته شده در چهاردهم مرداد 1384ساعت 17:29 توسط سهیل
|
|
||