|
|
يک عمر رقابت |
|
|
جوان ، امروز در گردابي از رقابت هاي روزمره و ساختگي گرفتار است، که سرنوشت اش را به فراموشي محکوم مي کند . قله سني جمعيت ايران به اصلي ترين بحران هاي اقتصادي و اجتماعي بسيار نزديک است و اکنون فرصتي براي وعده و شعار باقي نمانده ، نسلي که به اندازه کافي نظاره گر بوده ، به خيزشي نو نيازمند است . تنها يک انقلاب ، جنگ و يا تحولي شبيه اين مي تواند توازن توزيع فرصت ها و مسئوليتهاي اجتماعي را با هرم سني جامعه تغيير دهد . زماني و بنابر هر سياستي ، توازن نسل ها در ايران از ميان رفت و نسلي جديد با انبوه جمعيت، پا به عرصه حيات گذاشت.نسلي که هر روز بحران را با خود جابجا مي کند . کساني که خود را نسل اولي و يا نسل دومي مي خوانند ، استعداد غريبي در حل اين مشکل داشتند.. آنها بهترين راه را انتخاب کردند ، بحران را به درون نسل ما محدود کردند ، نسلي که امروز نسل سوم مي نامند. امکانات کم ، رفاه نسبي پايين و عرصه محدود نتيجه اي جز رقابت درون نسلي باقي نگذاشته است . در اولين گام ها ، مدرسه هاي سه نوبته يا کنکور هاي متعددي که با ورود ما متولد شدند را بخاطر داريم. آزمون هايي که شيرين ترين و پر نشاط ترين روزهاي زندگي را براي ما با تشويش و مشقت همراه کرد . اين مشقت ها براي افزايش دانش نبود بلکه براي شکست دادن جوان ديگري بود که بايد پشت در هاي تشويش يک سال ديگر را سپري مي کرد . بحران هاي فرهنگي ، توسعه نيافتگي مفرط و مشکلاتي چون مسکن ، کار و ازدواج با اين قله جمعيتي فاصله چنداني ندارد ، مشکلاتي بسيار پيچيده تر از قبل که با راه حل هاي فعلي چشم انداز اميدوار کننده اي ندارد . نسلي که با رقابت متولد شد ، با رقابت جواني مي کند و در کوران اين مسابقه نفس گير از حقوق انساني و مدني خويش غافل مي شود . کساني که همواره ما را در اين چالش محبوس کرده اند ، چگونه فرصت خواهند داد که خود تصميم بگريم ؟ چه کسي به نظرات ما در حوزه رسانه ها ، اقتصاد کلان و يا سياست خارجي اهميت مي دهد؟ در اين هياهو و رقابت، کدام يک از ما فرصت مي يابد تا به چنين مسايلي عميق بيانديشد؟ نگاه های سطحي ويا بي تفاوت ما اولين محصول شوم اين ماراتن بي انتهاست. نسلي که از مشاور جوان ، معاون جوان ، سخنگوي جوان و هزاران عنوان واهي ديگر که با افزودن يک کلمه " جوان " به خوردش داده شده ، خسته شده بايد گامي جدي بردارد، تا در عرصه هاي واقعي براي زندگي اجتماعي ، اقتصادي و مدني خود تصميم گيرنده باشد .يقينا فضا هايي از اين دست در آينده نزديک از دسترس ما دور نگه داشته مي شود .آيا اگر به انتظار تقسيم عادلانه فرصت ها بنشينيم ، سرانجامي جز فراموشي هويت ، حقوق مدني خويش و واقعيت تاسف بار امروز ، خواهيم داشت ؟
|
||
|
2
نوشته شده در بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 20:16 توسط سهیل
|
|
||
|
|
ترس و هوس |
|
|
1- بيدمجنون را با پيش زمينه قبلی ديدم. شنيده بودم که با فيلمی شعارزده از مجيدمجيدی کارگردان دوست داشتنی اين سال هايم روبرو خواهم شد، جوری که معانی مورد نظر کارگردان به صورت تصاويری کارت پستالی خود را بر تماشاگر تحميل می کنند و اين لطمه زيادی به فيلم زده است. شايد در بعضی لحظه ها اصرار فيلمساز در پررنگ کردن بعضی از پس زمينه ها و عناصر صحنه برای القای مفهوم موردنظرش، اذيتم کرد ولی در نهايت به نظرم اين اثر در بين انبوه فيلم های بی محتوای آزاردهنده ای که اين چند ماه بر روی پرده رفته اند، فيلم قابل قبولی است. 2- احساس اوليه بعد از تماشای فيلم درگير شدن با اين مفهوم آشناست که حتماً حکمتی وجود دارد که برخی، از بعضی نعمت ها محروم هستند، و اينکه بايد قانع بود و شکر کرد. در عين حال که با لزوم سپاس گزاری کاملاً موافق هستم ولی معتقدم در خيلی از مواقع اين الحمدالله و ان شاء الله گفتنمان عين کفر است نه شکر. در اين موقعيت ها معمولاً سعی می کنيم با پنهان شدن پشت اين مفاهيم توجيهی بر ای درجا زدن و روزمرگی خود پيدا کنيم و يا با گفتن اينکه شايد حکمتی در کار بوده، سرپوشی بر ندانم کاری و اشتباهات خود بگذاريم. مطمئنم همواره حکمت خدا طوری رقم می خورد که با تلاش انسان در راه درست هم سو است. 3- بعد از آن احساس اوليه تم کلی که در فيلم جاری است و باعث می شود آن را دوست داشته باشم، تم تنهايی است که در ادبيات نمونه های فراوانی از آن را سراغ داريم. در سينما نيز فيلم های زيادی با اين پس زمينه ساخته شده نظير راننده تاکسی، بيلياردباز و یا شب های روشن. اين تم باعث می شود که با فيلم احساس نزديکی بيشتری کنيم، البته ميزان اين تأثيرگذاری هميشه به بازی ها بستگی داشته و در بيد مجنون پرويز پرستويی با هنرمندی تمام يک انسان-کودک تنها را چه خوب نشانمان می دهد. او را فردی تنها می بينيم چه در ابتدای فيلم که نابيناست، چه موقعی که با به دست آورن روشنايی چشمانش وارد محيطی ظاهراً آشنا می شود ولی باز هم غريبه است چون درک نمی شود و چه هنگامی که دوباره وارد دنيای تاريک گذشته می شود، در حالی که تمامی دل بستگی هايش برای تحمل این دنيا را از دست داده و تنها يک نامه که در دل مثنوی به امانت گذاشته برايش باقی مانده است. |
||
|
2
نوشته شده در بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 23:12 توسط سهیل
|
|
||
|
|
مثل کویر ... مثل ستاره ها ... |
|
|
مثل کویر آرام، اینقدر ساکن وساکت که گاهی احساس می کنی زمان متوقف شده، گه گاه بی حوصله می شوی اما به عشق بی کرانه شب و آسمان پر ستاره کویر پیش میروی، سکوتش اینقدر دامنگیر است که خواب را هم حرام می کند، ایگونه است که صبور می شوی. مثل کویرگرم، پرحرارت، خشک و طاقت فرسا. با این وجود لذتی انحصاری دارد. لذتی در متضادش جلوه می کند، یا باید در خانه گلی با گنبد و باگیرش باشی یا در ماشینی مدرن از پشت شیشه خیره نمایش اش را ببینی. مثل کویر متظاهر، دیر می فهمی که افسونش شدی.طرح منظم شن ها جادویت می کند وآنگاه که زیر باد شکل عوض می کند متوجه می شوی که انگار می خواهد خودش را به رخ بکشد. و مرگ، با هزاران مجهول که با یک معادله هم حل می شود. تنها ایرادش اینست که هر کس، معادله اختصاصی خودش را دارد. دکتر عالم زاده خیلی دور، خیلی نزدیک آرام بود، در عین وقار گرم بود و تظاهری محسوس داشت. روایت فیلم هم کند بود، با این وجود گرمای یک داستان خوب را کمابیش همراه داشت و در هر حال خودش را به رخ می کشید. اما برای من مهمترین چیز واقعیت مرگ بود. کسی در گیرودار هزار مجهول مرگ عزیزش، ناگهان معادله طلایی مرگ خودش را می یابد. روایت روان و زیبا بود ، چه اهمیتی دارد که خیلی هم نو نباشد. داستان زندگی ما حکایت زندگی ستاره هاست. با اینکه خیلی عمر می کنند اما در قیاس با کهکشانها عمر کوتاهی دارند. بعضی از آنها هم با اینکه هزارن سال است که مرده اند باز هم در آسمان می درخشند و با مجهزترین تلسکوپ ها هم تنها چهار درصد شان به چشم می آیند. مرگ برای ما " کمی دور وخیلی نزدیک" است ، مثل ستاره ها. |
||
|
2
نوشته شده در هفدهم شهریور 1384ساعت 0:29 توسط سهیل
|
|
||
|
|
ليوان خالی |
|
|
شايد بارها و بارها اين جمله ها را در محافل مختلف و يا از طريق صدا و سيما (رسانه ملی!) شنيده ايم که: " ايرانيان جزو با فرهنگ ترين مردمان جهان هستند. نوع دوستی و مهربانی با گوشت و پوست ما عجين است.ملت ايران دارای يکی از کهن ترين تمدن های بشری است و زمانی که خيلی ها وحشی بودند ما به عنوان مردمانی قانونمند و متمدن شناخته می شديم. هنر نزد ايرانيان است و بس." و چه و چه . به نظر من احمقانه است که تمامی فرهنگ را در خاطرات و نمادهايی که از گذشته برايمان باقی مانده و يا در وجود انسان های بزرگی که زمانی در اين سرزمين زیسته اند و رفته اند خلاصه کنيم. و از آن احمقانه تر اين است که، هر وقت می خواهيم به سراغ مفهوم فرهنگ برويم، آن را تنها در گذشته جست و جو کنيم. بخشی از فرهنگ همين جرِيان عادی زندگيست، چيزی که در کوچه ها، خيابان ها و به طور کلی جامعه ای که در آن زندگی می کنيم جاری است و چقدر نفرت انگيز است ديدن اينکه چگونه اين ملت کهن و با(بی)فرهنگ از صبح تا شب يکديگر را آزار می دهند و آزار می دهند.اينکه چطور ساده ترين و ابتدايی ترين حقوق همديگر را در تعاملات روزمره لگدمال کرده با خاطری آسوده پشت هم می زنند، دروغ می گویند، فحش می دهند و دعوا می کنند. ساده لوحانه است بدون در نظر گرفتن اين واقعيت جاری وتنها با یدک کشيدن نام مفاخر و استناد به پيشينه تاريخی چند هزار ساله کشورمان خود را بهتر از ديگر انسان ها ببينيم. بايد اين توهم ابلهانه را کنار بگذاريم و ليوان خالی را خالی ببينيم. |
||
|
2
نوشته شده در هفتم شهریور 1384ساعت 0:22 توسط سهیل
|
|
||
|
|
سينمای مولف و يا اينکه چرا استنلی کوبريک را دوست دارم(2) |
|
|
خشونت انسان يکی از نکات قابل تامل در سينمای استنلی کوبريک طرز نگاه و پرداخت او به مسئله خشونت است، که آنرا به عنوان يکی از مفاهيم مورد علاقه خود معرفی می کند. با آنکه نمايش صحنه های خشونت بار يکی از موارد آشنا در فيلم های او محسوب می شوند ولی او را به عنوان متفکری صلح طلب می شناسيم. نگاه ضد جنگ او در اکثر فيلم هايش به خصوص در فیلم های "ترس و هوس"،"دکتر استرنج لاو" و "غلاف تمام فلزی" ديده می شود. او در اين فيلم ها با به تصوير کشيدن محيط های دهشتناک و خفقان آور جنگ و با طنزی سياه و بسيار تلخ از جنون و جنگ زدگی انسان انتقام مي گيرد. اما گونه ديگری از خشونت نيز مورد توجه او قرار گرفته. اين نوع از خشونت که در آثاری نظير "لوليتا"،"پرتقال کوکی" و "تلالو" جاری است در واقع ترکيبی از خودآزاری و ديگرآزاری انسان در جامعه است.که از آن می توان با عنوان خشونت اجتماعی ياد کرد. کوبريک در اين فيلم ها با ارائه تصاويری نامتعارف ولی بسيار واقع گرایانه گوشه ای از شيفتگی و پيچيدگی ذهن انسان در برخورد با اين مفهوم را به تصوير می کشد،انسانی که می تواند به موجود حيوان صفتی تبديل شود که جز ويرانی چيز ديگری در ذهن ندارد. |
||
|
2
نوشته شده در دوم شهریور 1384ساعت 0:55 توسط سهیل
|
|
||