|
|
سناریوی یک پایان نامه(میکس) |
|
|
داستان پایان نامه ها خیلی شبیه آماده کردن فیلم برای یک جشنواره مهم است.مثلا همین جشنواره فیلم فجر خودمان که پیش تر مهم تر بود ولی حالا کم طرفدارتر شده است. - اول باید عنصر مناسبی برای تحقیق پیدا کنی، فرض کنید ایده ای برای فیلم نامه. - بعد نوبت پیدا کردن استاد راهنماست، مثل تهیه کننده، کسی که روی ایده ات حساب باز کند. - تحویل چکیده به شورای دانشکده برای تصویب هم، حکم ممیزی ارشاد را دارد. نمای اول پر است از اشکالات ریز و درشت عذاب آور. از تهیه کننده غر غرو تا بازیگران پر افاده. استاد محترم که اول امکانات هالیوودی قول داده بود، انگار چند دانشجوی دیگر در نوبت دارد.ظاهرا حق الزحمه استاد راهنمایی هم بد پولی نیست.مشکلات نرم افزاری و سوالات بی جواب هم حکم چاشنی را دارد. روی هم رفته سه ماه اول کند وطاقت فرساست، بیشتر حکم مراحل آماده سازی و انتخاب عوامل را دارد. سه ماه دوم پاک بی خیال می شوی و در ماه سوم بی خواب.عذاب وجدان و استرس انگار که با این سه ماه سوم گره خورده است. تا چشم بهم بگذاری دو ماه بیشتر تا جشنواره نمانده، تویی و چند راش نیم بند که خودت هم سر و تهش را نمی دانی. از این به بعد داستان عوض می شود، صبح تا شب کار، شب تا صبح بی خوابی. اگر کارگردان خوش انصافی باشی فکر هیات داوران از سرت بیرون نمی رود و گرنه بی خیال منتقد، گیشه را عشق است. از همه چیز بدتر آن ویرایش و قالب بندی نهایی است،چیزی شبیه تدوین.از اینکه به موقع فیلم را به جشنواره رساندم خوشحالم.فقط حیف شد، نسخه ای که تحویل دادم صدا نداشت.
|
||
|
2
نوشته شده در بیست و هشتم مهر 1384ساعت 0:53 توسط سهیل
|
|
||
|
|
اين روزها |
|
|
چقدر روزها کوتاه شده اند اين روزها، هنوز آفتاب به سر ديوار رسيده ـ نرسيده هوا تاريک می شود.
دويدن ، خستگی، شلوغی ، به هيچ کاری نمیرسی ... تندتر قدم بر می دارم شايد کمی زودتر برسم.
در همين حين برمی گردی و دست تکان می دهی، شايد به اندازه ی کافی چهره ات خسته نشان نمی دهد که اين همه ماشين بی توجه به حرکت دستت می گذرند و اعتنايی نمی کنند. فکر نمی کردی لحظه ای پيش بيايد که دوست داشته باشی صورتی شبيه آدريان براودی (پيانيست پولانسکی) داشته باشی، تا شايد کسی ... " نه فال نمی خوام به چه دردم می خوره، برو کنار..." پسرک رهايت می کند .... "با اين ترافيک مزخرف به ربنای پای سفره که نمی رسيم هيچی ، آش رشته حاج خانوم هم از دهن می افته ... " صدای خسته راننده وادارت می کند که مسير نگاهت را از لب های بی رمقش به سمت قطار ماشين های ساکن برگردانی.
به ماشين کناری سرک می کشم ، می بينمت خيلی خسته ای نمی دانم به چه فکر می کنی ، شايد تو اين فکری که چقدر روزها کوتاه شده اند اين روزها، هنوز آفتاب به سر ديوار رسيده ـ نرسيده هوا تاريک می شود... م . ص |
||
|
2
نوشته شده در هجدهم مهر 1384ساعت 20:1 توسط سهیل
|
|
||
|
|
ستیزه تا کی؟ |
|
|
دیگر آنجا وجود ندارد، ما همه اینجاییم. س- الف |
||
|
2
نوشته شده در هفتم مهر 1384ساعت 19:0 توسط سهیل
|
|
||