|
|
یک جرعه لبخند، یک بوس کوچولو |
|
|
به تعداد شبهای بدخوابی و به تعداد روزها بزرگ زندگی باید به مرگ فکر کرد. انسان اسیر نفس خویشتن است، روزی ثروت، روزی شهوت و روزی جاه و مقام. از خنده دارترین چیزهایی که آدم ها اسیرش می شوند، نام نیک است. خیلی ها هر بار که به مرگ فکر می کنند ناخودآگاه، مجلس ختم خود را تجسم می کنند و خیلی ها نیمی از عمرشان را برای نام نیک پس از مرگ صرف می کنند. از اینجاست که بوس کوچولو را خیلی بیشتر بوی کافور، عطر یاس دوست دارم. این هم اسیری ماست، اسیری غم غربت. س.الف |
||
|
2
نوشته شده در بیستم دی 1384ساعت 23:36 توسط سهیل
|
|
||
|
|
لکه های نارنجی |
|
|
وقتی زمانش فرا رسید تازه به عظمتش پی می بری. سوال می کنی که چرا هیچ وقت تا این اندازه جدی به آن فکرنکردی؟ بی خوابی بلند لحظه ای دیگر تمام می شود و تو عطش ناک خواب، همچنان به آغوش بیداری چنگ می زنی. خوابی پرتغالی و شاید کابوسی از سیب های نارس در انتظار توست. گریزی نیست بخواب! |
||
|
2
نوشته شده در شانزدهم دی 1384ساعت 17:30 توسط سهیل
|
|
||
|
|
مثل همیشه |
|
|
زندگي مثل يك رودخانه است، ولي ما هميشه پايين رودخانه ايم .
م.ص |
||
|
2
نوشته شده در شانزدهم دی 1384ساعت 0:29 توسط سهیل
|
|
||
|
|
عادت |
|
|
امروز، عصر، درست وقتي كه همه از زور سرما مي دويدند، ديدمش. به تكرار هميشه توي همان لباسهاي هميشگي آرام مي رفت. نزديكتر كه آمد بعد از چند تا سرفه، وقتي كمي آرام گرفت رو كرد به من و گفت: "اين روزها زندگي برام حكم شلغم پخته رو پيدا كرده، همه مي گن خوبه ولي من نميخوام تحملش كنم..." سرفه امانش نداد. از كنارم دور شد. رفت. گم شد. |
||
|
2
نوشته شده در پنجم دی 1384ساعت 22:29 توسط سهیل
|
|
||