|
|
چه بیهوده، فرار من از من |
|
|
احساس می کنم که بايد فرار کنم!... از آنچه من را در برگرفته است، از تمام آنچه که امروز اسیرش شده ام. انگار چشم های این آدم ها هر روز سنگ ترم می کند، آدم هایی که احاطه ام کرده اند دشنه به دست...
و این منم که خموده و افسرده تر از دیروز بر افسوس جانکاهم افزوده می شود. می خواهم فرار کنم...
اما می هراسم از فرار، این منم که از من می گریزم. چشم ها وهم اند و دست ها خیال. خودم با خودم دشمنی می کنم. از اینجا کجا بروم؟
دشنه ام را که همراه می برم!
|
||
|
2
نوشته شده در بیست و هشتم آبان 1386ساعت 23:48 توسط سهیل
|
|
||